همیشه خیلی فکر کردم چرا با این که همیشه تو خونه همه چیز بوده من باز سر و گوشم میجنبیده. هیچ وقت ریشه شو پیدا نمیکردم. در عین حال میدیدم که این فقط یه ادا، یا هوس زود گذر نیست. انگار یه نیازه. و همیشه این احساس گناه باهام بوده که مثه بقیه مردا چرا نمیتونم بشینم و از طرف لذتمو ببرم. چه مرگته هی دلت یکی دیگرو میخواد اخه.الان بعد سال ها دارم فک میکنم شاید ریشش تو خیلی خیلی بچگی بوده. اون موقع که بچه ها یه فتیشای باحالی دارن. یکی پا دوس داره، یکی بازو، یکی می می. میدونی کدومارو میگم؟ اونایی که دور و
برچسب:
نویسنده: رضا رحمانی